|
|
|
|
|
شاید از اون روزی که دل به تو باختم دیگه کسی نبود که بتونه در من نفوظ کنه.واقعا دوست داشتم و دارم.من عاشقت شدم.مگه من چی کم دارم؟خیلی دوست دارم.وقتی صبح بیدارم میکنی و با نور وارد چشمام میشی از دیدن چشم های خودم توی آینه لذت میبرم.واسه خنده هام بهترین دلیل شدی و واسه اشک هام بزرگترین مرهم.تو آخرشی.بیشتر از تو دیگه هیچ کسی رو ندارم.دارم بهت فکر میکنم.مثل همیشه آخه تو تمام لحظه های زندگی منی.بهترین لحظه های عمرم با تو هست.اما میدونی لمست کردنت .در آغوش گرفتنت.بوسیدنت و شاید داشتنت به چشم غیر ممکن بیاد اما خوب.تو منو اینقدر عزیز دونستی که بهت نزدیک بشم.خیلی ممنونم.واقعا ممنونم.وقتی موج های دریا به ساحل سنگی برخورد میکنند و از درد صداشون بلند میشه یادت مییفتم اون موقعی که از دستم عصبانی بودی و سرم داد میزدی.وقتی توی جنگل سکوت یک پروانه رو با تمام وجود حس میکنم و با چشم هام میبینمش یاد سکوت تومی افتم وقتی باهام قهری.وقتی دارم زیبایی غروبی دل انگیز رو میبینم یاد زیبایی تو می افتم و وقتی که خیره خیره منو نگاه میکنی.وقتی گریه میکنم و فقط تورو صدا میکنم یاد مهربونیت می افتم که چقدر عاشقانه منو تو آغوش خودت مهمون میکنی.تو همه ی وجود منو کردی مال خودت.این نامردی.آخه تو همه چیز منی ولی من اینقدر کوچک هستم که نمیدونم باید چه کار کنم که عزیزتربشم.تو بهم جون میدی.وقتی که باهام حرف میزنی آرومم میکنی.وای چه حالی میده.خودتم میدونی.ولی اگر میشد وقتی باهات حرف میزنم سراز کاری که میکنم در بیارم خیلی بهتر میشد.....واسه اینکه بگم ازت چه انتظاری دارم خیلی نمیخاد تلاش کنم.همین که بگم فکرشو کنم یا بگم اگر خوب باشه که سعی میکنی واسم فراهمش کنی.اسراری ندارم به باور کردن این چیزایی که بهت میگم چون میدونم خودت بهتر از هرکسی میدونی که |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 14:18 توسط مهدی
|
|
||