|
|
|
|
|
و آنجا فقط خداست......دلم میخواهد به جای اشک ؛ خون گریه کنم.........به تو پناه.به خود تو پناه میبرم.از شر هر آنجه از در و دیوار و سقف اتاقکم پیچان و تابان بالا میرود.شکوه خدایی در نبودن مکان و خلق لحظه ای که در آن شکافت به روشنایی روز هویدا میشود....آن زمان که شب و روز از پس هم خلق شدند و بی نهایتی انسان از خاک پست کهنه به پا شد.آن لحظه که به اذن پروردگاه بی همتای من در هیچی شور و غوغا شو د شور خلقت جان در نهانم نهاد.....آنگاه که خداوند قرآنم آموخت و پیامبری محمد و علی و حسن و حسین و..... مهدی را به من بشارت داد...آنگاه که روزی و رزق مرا ر جهاد . کوشش و قناعت و بخشش نهاد...من از آن لحظه ی پر شور بیتابم و مستانه چوب هشیاری به چوب می کوبم....انشاالله که در عالم آدم ؛دامنم را آلودگی آفت گناه نباشد..... یا حق
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 12 آبان1386ساعت 2:54 توسط مهدی
|
|
||