درود بر پیامبر و آل او
![]()
![]()
![]()
عکس هایی فقر که از دیدنشون دارم میارزم...به خدا قسم که از اسراف پشمونم....

در ادامه ی مطلب همشو ببینین.....................
اشک چشمانم را گرفته
بغضی سنگین نفس هایم را بریده...............
ادامه مطلب
جايي در همين تهران
شهرونداني با پالتوهاي ۱۸ ميليوني
رضا خوشنويس ماجرا از يكي از بيلبوردهاي تبليغاتي شروع شد. بيلبوردي در يكي از محلههاي مرفه نشين تهران كه روي آن عكس يك كيف و كفش زنانه ديده ميشد و يك شماره تلفن قرار داشت، نصب بود.نه از آدرس خبري بود و نه از نشان ديگري كه شما را به صورت دقيقتري به محل دسترسي به آن ببرند.شايد همين عوامل براي تحريك حس كنجكاوي آنها كه به دنبال ماركهاي خاصي از پوشاك ميگردند كافي باشد بنابراين چارهاي نيست جز تماس تلفني... صدايي جوان با لحني كاملاً مودبانه شما را به ديدن گالري [ ... ] دعوت ميكند. آدرس، يكي از خيابانهاي فرعي پاسداران و جنب يكي از رستورانهاي معروف شهر است. او تاكيد دارد كه اين بازديد حتماً با وقت قبلي صورت بگيرد و با اصرار ميخواهد كه راس ساعت مقرر براي ديدن گالري مراجعه كنيم تا با وقت مشتريان ديگر تداخلي پيش نيايد.آدرس سرراست است اما از پاساژ يا مغازه و يا حتي به تعبير آنها گالري خبري نيست. جوانكي از داخل پاركينگ بيرون ميپرد با احترام ما را از ماشين خارج ميكند بعد سوئيچ ماشين را تحويل ميگيرد تا آن را در گوشهء امني از پاركينگ قرار دهد. او به در آهني يك ساختمان چهار يا پنج طبقه اشاره ميكند يعني بفرماييد آنجا... آيفون تصويري است ميپرسند «وقت قبلي داريد؟» به مزاح جواب ميدهيم كه «بله، اما اگر آقاي دكتر بين مريض ما را ببينند بهتر است»كسي نميخندد.«طبقهء چهارم تشريف بياوريد درب را هم پشت سرتان ببنديد.» جلوي در طبقه چهارم جوان خوشسيماي كروات زدهاي از ما استقبال ميكند. چند نفر ديگر هم به همين سبك و سياق داخل ساختمان هستند تا سوالهايي كه هنوز در ذهن مشتريان به وجود نيامده را با دقت و وسواس غيرقابل وصفي جواب دهند. نيم طبقهء كوچكي كه با قفسههاي شيشهاي،مملو از اجناس شيك پرشده است و زرق و برق آن چشم هر بينندهاي را ميزند.تا اينجاي داستان فقط كمي غيرمعمولي است. اين حساسيتها براي آمد و رفتها و گرفتن وقت قبلي آن هم براي تماشاي لباس و كيف و كفش را هم ميتوان به پاي «كلاس» گذاشتنهاي معمول شركتهاي شمال شهر گذاشت كه از وقتي شنيدهاند پزشكها از چنين روشي نتيجه گرفتهاند حالا بدشان نميآيد داستان منشيهايي كه آقا يا خانم دكترشان تا شش ماه آينده وقت ندارد را در زمينهء پوشاك هم تجربه كنند اما با نزديك شدن به اجسام و يا احتمالاً پرسيدن از قيت چند قلم از اين اجناس علت اين سياست محافظهكارانه بيشتر خودش را نشان ميهد. اولين مورد سوال كفشي با مارك گوچي است. آقاي راهنما سري به برچسب قيمت آن ميزند «320 يورو يعني يك چيزي حدود 350 يا 360 هزار تومان اما جنساش فوقالعاده است.» به گمان اينكه اتفاقات عجيبي در بازار يورو به وجود آمده از خير آن ميگذريم و سراغ يك كفش مردانه ميرويم. باز هم همان آقا لبخند ميزند و به حسن انتخاب ما تبريك ميگويد:«قيمتش چيزي در حدود يكهزار و 500 يوروست.» تا بخواهيم ماشينحساب ذهني را براي تبديل رقم به كار بيندازيم خودش جملهاش را تكميل ميكند» يك ميليون و 700 هزار تومان.كار ايتالياست. آخرين مدل است و در سالنهاي مد هم به نمايش درآمد.» آن طرفتر دختر و پسر جواني مشغول چانهزني بر سر يك پالتو زنانه هستند.دختر اصرار دارد كه دوست ندارد پسر را به زحمت و خرج بيندازد اما پسر هم با سماجت از او ميخواهد كه تعارف را كنار بگذارد و اگر پالتو را پسنديده، بگويد. مكالمهها جالب است.«عزيزم. حالا كه زمستون داره تموم ميشه باشد براي سال بعد» «نه، اصلاً ،هنوز دو ماه مونده. امسال جاي خودش سال بعد هم جاي خودش» «آخه...» «آخه بيآخه. اينهم كه قيمتش مناسبه.» «روش نوشته چهقدر؟» «فكر كنم يك ميليون و هشتصد هزار تا...» با تعجب و حيرت پالتويي كه قيمتش از نظر آنها مناسب تشخيص داده شده و يك ميليون و هشتصد هزار تومان قيمت دارد را برانداز ميكنم اما غير از من يكي ديگر از راهنماهاي شيكپوش فروشگاه هم اين مكالمه را شنيده.او هم براي رفع سوءتفاهم خودش را وسط مياندازد:«ببخشيد من جسارتاً يك توضيح بدهم قيمت اين كار 18 ميليون تومان است نه يك ميليون و هشتصد، البته قابل شما را ندارد..)!(» پسر باز هم خودش را از تنگ و تا نميانداز و اصرار دارد كه پولش براي او اهميتي ندارد اما اينبار زودتر در برابر تعارفات دخترك تسليم ميشود و پالتو 18 ميليون توماني به مكان اوليهاش روي يكي از قفسهها برميگردد. كنجكاوي ديوانه كننده در مورد اين پالتو كه حداقل در ظاهر از سيستم خنك كننده يا گرمكننده برخوردار نيست نه ايربگ دارد و نه هوش مصنوعي كه با اين قيمت نجومي مسير را به صاحبش نشان دهد، باعث شد در مورد آن سوال كنم;«يكي از جديدترين كارهايي است كه در اروپا مد شده، تمامش پوست طبيعي است و با ضمانتنامه فروخته ميشود. راهنما كه متوجه علاقه و كنجكاوي من شده و احتمالاً به اين دليل كه قدرت و توانايي كلام خود را براي جلب مشتري و دادن اطلاعات به آن به رخ مديران فروشگاه بكشد ناخودآگاه باب گفتوگو را بازميكند و هر چه كه لازم است در مورد اين مركز فروش كه به گفتهء خود آنها در تهران يا حتي ايران كمنظير يا حتي بينظير است روي دايره ميريزد.جواب او در مورد اينكه چرا اين فروشگاه در تبليغاتش به هيچ آدرسي اشاره نميكند و يا حتي تابلويي مقابل درب آن نصب نشده تا مشتريان گذري را جلب كند جواب قانع كنندهاي است: «ما در جامعهاي زندگي ميكنيم كه هنوز پذيرش و هضم برخي از ارقام و قيمتهاي اجناس ما در آن ممكن نيست. ما دنبال مشتريهاي خاص هستيم كه آنها را هم داريم.» با تعجب ميپرسم كه آيا كسي هست كه 18 ميليون تومان بابت يك پالتو بپردازد: «بله اگر نبود كه ما اينها را نميآورديم. ما اينجا كت و شلوار با مارك ميليونري داريم كه زماني شاه ايران فقط از اين مارك لباس ميپوشيد اما حالا ما براي چند تا از مشتريهايمان از اين كت و شلوار و پالتوها سفارش ميدهيم تا برايمان بفرستند.» آنها حتي براي نحوهء عرضهء اجناس كه در سالني كوچك انجام ميشود هم دليل دارند: «اينجا شايد يك هزارم از اجناس ما در معرض ديد قرار دارند. نحوهء كار ما با مشتريها به اين شكل است كه شما هر سبكي از كفش يا لباس را كه بخواهيد ما شما را به يكي از طبقات زيرين ميبريم و آنجا انواع مدلها را به شما عرضه ميكنيم. مثلاً من همين امروز يك مشتري براي كفش داشتم و چون ما دو طبقه كلاً كفش داريم كار ما از ساعت چهار بعدازظهر شروع شد و بالاخره ساعت هشت شب ايشان يكي از كفشهاي ما را پسنديد و خريد.» از قرار معلوم و برخلاف تصور ما اين تعداد مشتريها كم هم نيستند، كساني كه براي يك دست كت و شلوار از 700 هزار تومان تا پنج ميليون تومان هزينه ميكنند.كفش يك و نيم ميليوني ميپوشند و سنجاق كروات را با دكمهء سر آستين كت ست ميكنند، چكمهء سه ميليوني سفارش ميدهند، آدرس و شمارهء تلفن خود را به اين فروشگاه دادهاند تا در صورت رويت هرگونه مد جديد هرچه سريعتر و قبل از ديگر رقبا آنها را در جريان بگذارند تا براي مهمانيهاي آخر هفته بيشتر بتوانند فخرفروشي كنند. اين فروشگاه در شمال شهر تهران مدعي است كه پوشاكي به تن شما ميكند كه فقط مردان و زنان سرشناس دنيا مثل هنرپيشهها يا ستارههاي فوتبال ميپوشند. لباسهايي كه زماني شاه ايران به تن ميكرده است و حالا افراد زيادي در همين تهران در صف خريد آن هستند.

بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام و درود بر پیامبرم که به راستی شمع محفل این دنیاست.![]()
چند روز پیش وقتی شرکت تعطیل شد ساعت 11 شب بود. از 4 راه ملاصدرا تاکسی گرفتم وجلو نشتم.بچه ی خردسالی دیدم که 8-9 سال داشت.از شدت سرما داشت گریه میکرد و می لرزید.![]()
چه احساسی دارم.انگار چشمانم خیس است.حس میکنم خدا صدایم میکند.با من وفاداری میکند.انگار از عشق و آرزو لحظه لحظه سرشارم میکند.میشکفد میسوزاند و میمیراند . وای از این دل .... وای از این خدا...
انگار همین دیروز بود که از عرش به فرش آمدم و از غم دوری ساقی مجلس بزم به قصد خانه ی خاک ترک کردم.نمیدانم کجایم.انگار خاک غربت دامنم گرفته. بی دل و بی دنیا در این بیابان بی خبری از عشق میخوانم غم دوری عشق.از تو عشق تو خواندش زیباست.![]()
ای فرشته ی کوچک من که سواری بر قاصدی سپید.از راه برس که سخت دلتنگم.تشنه و بی پر و بال...تو ای که تنها مرا میخوانی...روزهایی که می آیند و میروند تنها آشقانه هایی اند که خدایم آفریده.پس بیا بیا بیا.........
ای یار وفادار خدا...
----------------
پی نوشت 1: از تو عشق تو مردن زیباست.....دوست دارم خدا.
پی نوشت 2:از زنده بودن شادم.شادم.........![]()
(با همه ی مشکلاتی که دارم)
با سلام و درود بر پيامبر بزرگوارم كه به راستي نور چشم عالم است.
آه چه غمگينانه دلم ميگيرد....اين دم غم زده ي بي احساس چه غمگينانه دلم ميگيرد....
سر از عشق ندارم تا پا...دل از اين راز ندارم در تاب.....
امروز وقتي غروب ميشد حال عجيبي داشتم.دلي پر غم.اعصابي خورد.سردردي شديد.اما انگار ترانه ميخواندم.الهم صلي علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.......
دل آرام شد با ياد خدا.عشق آتشين شد با ياد خدا.ترانه خوش ترانه شد با ياد خدا و دل از جان جدا شد با ياد خدا.....اي معشوق من..تو كجايي تا كبوتر بام تو باشم.كمتر از قطر ي باراني بر گونه هاي تو باشم.بنده ي خداي تو و جان گذشته در خدمت تو باشم.اينگار عجيب اين دنيا ميچرخد و ميچرخد و ميچرخد.
------------------------
پي نوشت ۱: صلوات بر خاتم پيامبران تا خاتم امامان![]()
![]()
پي نوشت ۲:امتحانات با كمك خدايي كه بزرگيش بي نهايت است به پايان رسيد و سپاسگذار از نعمتش همچنان تلاش ميكنم.
پي نوشت ۳:از دايي حامد گل و مهربون و ديندارم با دستان كوچكم سپاسگذارم كه توانست در اين مدت طولاني كه كوتاه شد مرا ياري كند.
پي نوشت ۴:غم از دل برون نرود تا روي ماه تو نبيند اي افسانه ي حقيقي من.اي كه از عشق آمده اي تا ما خاكيان را بالا بري ، هدايتم ميكني؟؟
ممنونم از همه شما كه منو تنها نگذاشتيد.......................دوستتون دارم...............

با خواندن وصیت نامه تکلیف همه چیز معلوم شد. پیرفرزانه ،هیچ کس وهیچ چیز را از قلم نیانداخته بود ، خصوصاً آن یک برگ کاغذ را ! ..
فیش حج واجب پدر، به ناخلف ترین پسروبهت وحیرت این تصمیم به سایر وراث رسیده بود .
پیرمرد پشت فیش جمله ای نوشته بود که به نظر پسربی دین و شرور، بی معنی می آمد و جالب تراز آن اینکه سهم ارث اش در گرو بجای آوردن این حج بود !!
پسر ناخواسته قدم به سرزمین وحی گذاشت. دو روز نگذشته بود که تعجب همه ی کاروانیان را برانگیخت ! نه نمازی می خواند، نه دعایی ونه زیارتی،.. وبه هیچ صراطی مستقیم نبود !
وقتی درنماز می خواندند " ایاکَ نعبُدُ وایاکَ نَستَعین " ، می گفت: تا به حال نه او را پرستیدم و نه کمکی خواستم !
نوبت اعمال حج رسید؛هیچ کدام را انجام نداد، جزحوله ای احرام که به زوربرتنش پیچیدند .
نوبت سنگ زدن ابلیس شد ؛ پرسید چرا؟ گفتند: چون ابلیس ابراهیم را به نافرمانی ازخداوند وسوسه کرد. گفت: من هم هر روز دوستانم را فریب می دهم ، اصلاً همه انجام میدهند ولی یادشان نمی ماند ! نه من نمی توانم سنگ بزنم ! و برای هر کاری توجیهی و یا شاید بهتر، دلیل محکمی می آورد ! که خود را از انجام آن عمل مبرا می کرد.
نوبت به آخرین طواف حاجیان رسید.مابین طواف کنندگان پسر مات ومبهوت، خیره به خانه کعبه در گوشه ای ایستاده بود و قدم از قدم برنمی داشت !چشمانش سیاهی رفت، نفسش به شماره افتاد و لحظه ای احساس کرد کعبه دور سرش می چرخد !
به یاد جمله ی پدرش در پشت فیش حج افتاد که نوشته بود :
به کعبه گفتم: تو از خاکی، منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم؟
ندا آمد: تو با پا آمدی باید بگردی، برو با دل بیا ، تا من بگردم.
.................................................................................................................................
تا جنوب شهر کلی راه بود وخیلی دیرش شده بود !
با عجله از راهروی دبستان غیر انتفاعی شمال شهر بیرون آمد .
مادر شاگردش را دید که با اصرار به دنبال بچه اش می دوید تا تکه ای ..!؟ بله
درست دیده بود ،
شبیه پیتزا بود البته دانه های خاویار طلایی روی آن خود نمایی می کردند، را دردهان
پسرک بگذارد. ناگهان چند هفته ی پیش را بخاطرآورد . سر کلاس دوم ابتدایی دبستان
دولتی شهرکی در جنوب شهر که شیفت اصلی کارش بود ، دانش آموزی پرسید :
آقا پیتزا چیه ؟ دراین فکر بود چگونه جوابش را بدهد که یکی از بچه ها با شور وشوق فراوان، مهلت نداد و گفت: آقا ما ، آقا ما دیدیم ، چند روزپیش داداش بزرگم یه تیکه
ازاون رو که از میون نون خشک هایی که جمع کرده بود به من هم نشون داد !!
... و آموزگارنگاهی به آسمان انداخت؛ ایکاش می توانست کلمه تبیض را از فرهنگ لغت این دیاربرای همیشه پاک کند !!
این وبلاگ نویسنده


